درد دل یک جوان فانوسی...

 

 

 

 

 

 

 

 

گروه فرهنگی فانوس

 

بعد از ظهر چهارشنبه واقعاٌ نمی دانستم باید چه کنم؟! دلم بهانه می­گرفت، انگار کاری داشت، انگار چیزی می خواست. با خودم می گفتم نکند باید کاری می کردم و یادم رفته؟! چرا حالم مثل همیشه نیست؟! این چه بلاتکلیفی است دیگر؟! گمشده ام کجاست؟! چکار کنم؟! درد دلم را به که بگویم؟! حرف حساب از  که بشنوم؟! دغدغه ام را با که به اشتراک بگذارم که مسخره نشوم؟! همرنگ هایم را کجا پیدا کنم در این دنیای هزار و یک رنگ؟! خدایا...

 

باورم نمی شود انگار همین دیروز بود که درسفر مشهد در حسینه ی سادات رضوی جشن تولدش را گرفتیم، ده ساله شده بود؛ اما حالا باید شاهد بی مکانی اش باشیم!

 

خدایا تو به همه عقول و قلوب احاطه داری و دانای مطلقی؛ کمک مان کن میانه راه زمین گیر نشویم؛ ما هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داریم؛ از کوتاهی ها و اشتباهات ناخواسته مان بگذر؛ هنوز تشنه ایم؛ سیرابمان کن...

 

 

 

 

 

 

 

لیست نظرات
*
*
*
*
   

هیچ نظری وجود ندارد.